*~*~برای تو برای سالهای بعد از خودم~*~* چند مدت پش بهم گفت آبجی قول میدی با ازدواج کردن من یا تو همیشه
مثل یه خواهر و برادر واقعی پیش هم باشیم گفتم آره اما تو دلم آشوب
بود . روزی که رفت آزمایش خون به مصداق این کلمه پی بردم یه چشمم
اشک و یه چشمم خون گریه میکرد . نه از حسادت نبود نمیدونم تا حالا
براتون پیش اومده یه نفر چه خواهرتون و یا اینکه چه برادرتون بخواد ازدواج
کنه و حس کنی داره به اون رابطه صمیمی که داشتین لطمه وارد میشه.
صبح زود همون روز زنگ زد گفت آبجی بیا زن داداشت ببین دانشگاه رو
بهونه کردم و نرفتم یعنی نتونستم . بهش تبریک گفتم آرزوی خوشبختی
کردم اما اضطراب از دست دادانش دیوونه م کرده بود تا اینکه ............
| *| نوشته شده در و ساعت 22:31 توسط بهار | | *~*~~*~* سلام . در ابتدا از بهار عزیزم که این روزا برام سنگ تموم گذاشته تشکر میکنم. به پیشنهاد آبجی بهارم میخوام مطالبم رو به شعرایی پیوند بدم که با تموم وجود حسش میکنم.فکر کنید توی این زمونه گرگ صفت با یه فرشته آشنا میشید مطمئن باشید مثل من همه کار واسه موندنش میکنید. یه پیوند خواهر و برادری. دنیا رو بدی تا یه بار با اون قلب پاکش و اون صدای دو رگه مردونه اش بهت بگه آبجی. حس کنی یه به کوه تکیه کردی. بعد درست وقتی منتظری 5 روز دیگه سالگرد آشناییتون رو جشن بگیری سرنوشت از هم جداتون میکنه. تجربه کردی؟ (کاش بد بودی تا از نبودنت نمیسوختم) | *| نوشته شده در و ساعت 10:37 توسط بهار | | *~*~~*~* شاید چشم هایت گذری کرد............
نسبت به من حق داشتی بی اعتنا باشی
تا کی میان قصه مان یک لنگه پا باشی
تا کی بمانم یا نمانمُ تا کجا تردید
ای کاش می شد از من عاشق جدا باشی
همواره میترسم درون چشمهایم تو
از حد انسان بگذری طرح خدا باشی
گاهی خودم را خواب می بینم که میخواهی
عمری دچار چشم هایی آشنا باشی
زل میزنم در چشم هایت کاش میشد که
گاهی بیایی پیشم و در من صدا باشی
بگذار یک بار دگر از روی دلتنگی
تو در میان بازوان من رها باشی | *| نوشته شده در و ساعت 21:22 توسط بهار | | *~*~~*~* قرار رو تو بگذار
من قول میدهم هوا خوب باشد
و دوباره به اعتماد دستهایت چشم هایم رو ببندم
این روزها
این حال و هوای لعنتی
تحریکم میکند تا دوباره ببا...
بیخیال
آسمان را میگویم
میدانم تو عادت کرده ای
و پلک نخواهی زد اما....
قرار را تو بگذار
من چتر را می آورم | *| نوشته شده در و ساعت 9:45 توسط بهار | | *~*~~*~* کلاغ ها که نیشم میزنند
قهقهه های مادرم برعکس می شود
پاهای پدرم در یک کفش میرود که من....
نه شما باور نکنید
من...من به ندرت اشتباه میکنم
فقط گاهی دوس دارم برای خودم حرف جمع کنم
تازگی ها فهمیده ام این اتفاقات حساسیت های فصلی خانه ما است
راستی شما میدانید
کلاغ ها حشره هایی چه فصلی هستند | *| نوشته شده در و ساعت 11:2 توسط بهار | | *~*~کاش.......~*~*
به دست هایت نرسیدم
وقتی به رسم عادت
مرا با اضطرابی از تو به خدا سپردند
به چه دلخوش کرده ای
به روزهای بدون من
یا یک تنهایی همیشگی
میخندم و درد می گیرم
میخندم و درد می گیرم
از اینکه نفهمیدی
هر کجا بروی آسمان همین رنگ است
کدام تنهایی
کدام رهایی
کاش فهمیده بودی
جاده یعنی یک نفر
جاده یعنی....
| *| نوشته شده در و ساعت 18:33 توسط بهار | | *~*~~*~* باران... تر کن , پیشانی گر گرفته خاطراتم را که سالهاست در تشنجی از جنس نبودنش میسوزند باران لطفا کوتاه نیا آسمان غرش کن... می خواهم فریادت لرزه اندازد بر پیکر خاطراتم و بی اثر کند نوش دارویی که بعد از رفتنش به خوردم داده اند.. | *| نوشته شده در و ساعت 19:17 توسط بهار | | *~*~دوباره با شما ~*~* سلام دوستای گلم. امیدوارم حالتون خوب باشه.بابت این مدت نبودنم معذرت میخوام. دلم واسه همه شما تنگ شده. بلاخره وبلاگم به دست یه دوست خوب و همیشه همراه زنده شد.قول میدم زود زود به همه شما سر بزنم. (این هم آخرین سروده ام تقدیم نگاه ناز شما). بهار
دستهایت را به من بده
و محکم بچسب به زمینی که تحملت می کند
تا کی با چشم های پشت عینکی ات به من فخر خواهی فروخت
کاش می فهمیدی
شب دالانی است برای تجدید قوای روز
دستهایت را به من بده
کمی خورشید را به خودت تزریق کن | *| نوشته شده در و ساعت 8:49 توسط بهار | | *~*~~*~*
مترسک این مزرعه کلاغی است که به اجبار باید از خودش هم بترسد در اسارتم وقتی اینجا عهد هیچکس به هم نمی خورد تا به تکرار از آن عشق تو را بالا بیاورم تنهایم ، برگرد . . . باید بدانی فرش این مزرعه ، پَرِ کلاغ هایی است که مرا وارونه فکر میکنند . 
| *| نوشته شده در و ساعت 1:16 توسط سمیرا | | *~*~~*~*
من یک زنم و این نسبت کاملا اجباریست آری . . . شاید بتوانم خصیصه های یک مرد را داشته باشم اما آزادی را در کلاهی ریخته اند که من کم دارم
| *| نوشته شده در و ساعت 16:29 توسط بهار | | *~*~~*~*
دنیای عجیبی است
گره گشای مشکلی باشی
که برجستگیش در زندگیت بیداد میکند
دنیای عجیبی است
دستانت شاه کلید رهایی باشد و خودت...
پرنده محدودم آزادی را مخواه
در این سرزمین عقیم که کسی با پای خودش بند نمی شود مجبورم
پرنده محدودم آزادی را مخواه
تو هیچ گاه پرواز را فراموش نمی کنی و من هیچ گاه تو
| *| نوشته شده در و ساعت 9:51 توسط بهار | | *~*~~*~*
مرا به پنجره ها وصله نزنید
آنها فقط هم نوع من اند
دنیای من کوچک است
مثل یک سلول انفرادی
گاهی فکر میکنم دود کدام چراغ جادو چشم این رهگذران را پوشانده است
که اینگونه تشنه یک جرعه نورند
دنیای من کوچک است
مرا به پنجره ها وصله نزنید
من دنیایم را اندازه سرنوشتم دوست دارم.

| *| نوشته شده در و ساعت 10:14 توسط بهار | | *~*~~*~*
ریگی در کفش هایم نیست
باور کن
شن ریزه هایی این فریاد سکوت
امان چشمانم را بریده است

| *| نوشته شده در و ساعت 15:25 توسط بهار | | *~*~~*~*
فرو میخوریم
تمام بغض هایی که ننگ زنانگی به گردن دارند
تا مبادا
بیدار شوند خوابهایی که برایمان دیده اند
سخت است
در ماورای یک اندوه عمیق خودت را به آرامش نزدیک کنی
تا شاید زاده شود چیزی غیر از خودت
اینجا سرزمین مادری من است
نامش را نمیدانم
تنها نشانه اش احساساتی عقیم است.
| *| نوشته شده در و ساعت 8:52 توسط بهار | | *~*~~*~*
کاش می دانست
سهم من گوشه چشمی است
تا واژه چشمان تو را کشیده ادا نکند
رفتنم اجباریست
وقتی بخت مرا سبز میبیند
فال بینی که کور مادر زاد است
گله دارم
از خودم از تمام فال قهوه هایی
که از سر نوشت من سیاهترند
رفتنم اجباریست
باور دارم با رفتنم
حتی ستاره ای سوخته سهم زمین نمی شود

| *| نوشته شده در و ساعت 10:59 توسط بهار | | *~*~~*~* تو در کدام دور این ساعت قفل شده ای
که هر روز روبه روی نگاهم سرگیجه میگیری
و مرا تا خودت هاشور میزنی
سزاورام نیست
که یکی در میان این چرخش ها مرا از خودت بدانی
تا سهمم فقط
چنگ زدن به سایه های رسیدن باشد
...
کمی غمگین تر بخند
اینجا پایین سر به هوایی زمین است

| *| نوشته شده در و ساعت 23:31 توسط بهار | | *~*~~*~*
این بار اشکهایم سهم تو نمی شود
به چه دلخوش باشم
وقتی او سالهاست مغرورانه راه میرود
و تو هیچ گاه به هوادرای از من برنخواستی
نه
زمین تو گواه خوبی نیستی
تنها یک شاخه از امیدم در جریان است
آن را به آب میدهم
هر چه بادا باد
شاید روزی دستهایت نقش میله های قفس را بازی کنند
و من اسیر شوم در...
حتم دارم
به افتخار آن روز تمام ماهی ها قرمز می پوشند.

| *| نوشته شده در و ساعت 22:32 توسط بهار | | *~*~~*~*
زیر زبانش مزه کرده است
به سهم خودش قانع نیست
گاهی وقتها شک می کنم که او ...
چگونه باید فکر کنم
وقتی در این زمینه هیچ عدالتی در کارش نیست
همیشه همین گونه است
تمام سهم ما از آن اوست
نمیفهمم
چه طعمی دارد
که تا این حد مادر برای گرسنگی حرص دارد . . .

| *| نوشته شده در و ساعت 15:43 توسط بهار | | *~*~~*~*
تقدیم به تمام مادرا. هر چند ناچیزه اما به بزرگی خودتون ببخشید
مهر مادر کمتر از یک گنج نیست
زندگی بی او بدون رنج نیست
آسمان در قلب پاکش ارزن است
آن فرشته در حقیقت یک زن است
او زنی از جنس صبر و درد بود
آتش کینه درونش سرد بود
آفتاب از گوهر او زرد شد
از برای مشکلاتش مرد شد
از بدی از قهر و نیرنگ او جداست
هر کجا باشد سزاوارش ثناست

| *| نوشته شده در و ساعت 19:20 توسط بهار | | *~*~~*~* دوستای گلم . این دفعه یه داستانک نوشتم. میدونم خوب نیست اما اولین بار دیگه بهتر از این نمیشه . منتظر نظراتتون هستم
خوشحالم وجه مشترکمان باعث شده است بیشتر به من توجه کند انگار سرش به من گرم است یا نه شاید بازیش گرفته. نمی فهمم. چرا عطرهایم نیست. تمام لباس هایم روی جالباسی جا به جا شده اند. حتما شک کرده که من هم ... عجب مشامی دارد . ولی نه کاش کسی به پدرم میگفت او در فراق مادر سیگار می کشد و زیر پنجره اتاقش دودش به چشم من میرود. | *| نوشته شده در و ساعت 20:42 توسط بهار | | *~*~~*~* سلام. بعضی از دوستان لطف دارن به وبلاگ بنده میان و با نظراتشون بنده رو شرمنده میکنن. از بابا عابر (بابای خودمه واصل آبادی ها )تشکر کنم. در ضمن عزیزانم میخوام این وب رو هم دلنوشته هام بذارم و هم مطلب بذارم. البته دوست دارم نظرتون رو بگید . آخه خیلی از دوستان وبلاگ ندارن که بنده محبتاشون رو جبران کنم از همین طریق ازشون تشکر میکنم. دوستتون دارم.
| *| نوشته شده در و ساعت 21:25 توسط بهار | | *~*~~*~* هزار بار تو را به خودم فروخته ام
اما چیزی که نمیدانم
در درونم تاوان گزاف می دهد
تجربه سختی است
چیزی شبیه موج های مثبت و منفی
باید از خودم دور شوم
تا نزدیک شوم به تو
....
عجب برزخی است
اختیار کاملا با خودت باشد
و کلمات بی هیچ چون و چرایی همسو با تو برقصند
بروم یا ...
می مانم
گناهی نداری
تو مخاطب شعرهایی هستی
که اضافه وزن بی خیالی دارند. | *| نوشته شده در و ساعت 22:7 توسط بهار | | *~*~~*~* سلام دوستای گلم شاید با خوندن این دلنوشته مثل من به یاد خاطرهای گذشته بیفتید
حسن این غلط واژه ها چه بود
که خودمان را در آن پیدا می کردیم
وارد که میشدی
دلنوشته های یک زغال آبدار شاعرت میکرد
تو گذشتی و گذشت آنچه تو با ما کردی
دوستت دارم،
امضا چوپان دروغگو
و حالا رویای شهر
کوچه را هوایی کرده است
پسرک عاشق محل به معشوقه اش اس میزند
لیلایش را خودش میداند
و حروف ذخیره ای که نمیدانم چیست
تا ثابت شود آب از آب تکان نخورده است
هوای اینجا نیمه شهری است
| *| نوشته شده در و ساعت 11:47 توسط بهار | | *~*~~*~* سلام دوستای گلم. منتظر نظراتتون هستم. البته این رو چند ماه پیش نوشتم
دستم که به جیبم میرسد
زمین برایم دهن کجی می کند
انگار ارثیه پدریش را من به غارت برده ام
آری. پسر همسایه قاچاقچی می شود
خانه های محل افت قیمت پیدا می کنند
و اینگونه است
که درست روی نقشه ما جنوبی نشین میشویم
تا این اتوبان راهش عوض شود
و باران نطلبیده ای ما را جذر و مد هم کند
بگذار برای خودم باشم
تو در آن اوج که هستی خوش باش و من
بگذریم
این دردها در من حق آب و گل دارند | *| نوشته شده در و ساعت 15:41 توسط بهار | | *~*~~*~*
سلام عزیزانم. پست قبلی رو یه خرده ویرایش کردم. خوشحال میشم نقد کنید
بیماری ساده ای نیست
در حصار یک بی تفاوتی
اسیر واقع شوی
چه دردی می کشد روز
در پنجه شمع هایی که
پایه های بودنشان را محکم کرده اند
چه غریب سایه انداخته آفتاب در ورودی یک افسردگی مرموز
بیماری ساده ای نیست
خودت قضاوت کن
چند هزار رنگ باید شکسته شود تا صبح را انکار کنی؟
| *| نوشته شده در و ساعت 22:50 توسط بهار | | *~*~~*~* چشم هایم از اعتبار ساقط اند
مشامم را پر می کنم از بوی تنت
فراموش شدنی نیستی
گاهی چهار فصل را زمستان آرزو دارم
مدیونم
وقتی پایان هر سازش برایم جشن میگیری
چشمهایم از اعتبار ساقط اند
آنها هر شاخه ای را لایق فرود میدانند.
| *| نوشته شده در و ساعت 15:31 توسط بهار | | *~*~~*~* سلام دوستای گلم
عیدتون مبارک
شرمنده که با تاخیر عید رو تبریک گفتم . گرفتار بودم.
سال ۹۰ سال خوبی بود. بی انصافی هست ازش بد یاد کنم. با دوستای خیلی خوبی آشنا شدم. سال ۹۱ هم که دیگه جای خود داره از همین اول ... | *| نوشته شده در و ساعت 11:29 توسط بهار | | *~*~~*~* گرسنگی طعمی ندارد
جایی که به وسعت دیدت باید بترسی
قصه را می دانند
پرندگانی که نمک گیر هیچ مزرعه صاحب داری نمی شوند
چه خیال مسخره ای است
سهیم شدن با عده ای گرسنه تبعیدی
جدال ارزش دارد؟
نمی دانم
این متن پر از سه نقطه هایی است که به خودت بر می گردد. | *| نوشته شده در و ساعت 11:12 توسط بهار | | *~*~~*~* روزگار
آخرین چوب خط ها را بر چهره ام ترسیم میکند
تا آیینه گوشزد کند حقیقتی به نام...
بی شک در این چرخش زمین مرا حذف خواهد کرد
دیگر به شمارش افتادند
روزهای پر از فکرهای بی اساس
سنگین تر از سایه مرگ
کوههای غمی که در فراقت ساخته ام
کوههای که تیشه نمی خواستند فقط کمی ....
(قسمت نبود،لیاقت نداشت و یا ...)
حالا که به آخر رسیده ام
میفهمم
چقدر جای نیمه پر لیوان در گذشته ام خالی است.
| *| نوشته شده در و ساعت 10:48 توسط بهار | | *~*~~*~* در راس زاویه ای
که پایه های اصالتش هرزه اند
چرخ میزند
تا شب از یک نا کجا برسد
و دوباره تکرار سوار شدن و منعکس شدن در ...
اجسام از آنچه در آیینه می بینید به شما ...
نه تا خودش دور است دور است دور
شما بگویید
چه وقت عشق زایش می کند
جایی که خرد و کلان باردار مسمومیت اند
یا کجای این متن باید بلغزد
تا این درد در ذهن شما شاعرانه جلوه نکند
....
پیاده شو قدم بزنیم
راه برایمان خوب است
حداقل کسی دورمان نمی زند | *| نوشته شده در و ساعت 15:46 توسط بهار | | |