دلنوشته ها
*~*~~*~*

ابرها

 

دست از سر آسمان بر میدارند

 

 

اما.....

 

 

وای بحال من.....

 

 

وای به حال هوای بعد از تو....



| *| نوشته شده در و ساعت 10:53 توسط بهار |
*~*~~*~*


نوبت به من برسد

شب را اجاره خواهم کرد

تا خلاص شویم از دوران نقاهت این اعتماد

گناه من نبود که به اینجا رسیده ایم

من گیج بودم

اما تو میفهمیدی

این را ته سیگارهای خاموش شده ات قسم میخورند

افکارت را به من نزدیک کن

قول میدهم

چیزی از این درد آبستن شود

فقط یک گروه سه نفره کوچک

که هیچ کس به هویتمان پی نخواهد برد



| *| نوشته شده در و ساعت 13:31 توسط بهار |
*~*~~*~*


دارم از حال میروم

در ذهن مچاله ام چنگ نزن

درک میکنم

اما تو چه میدانی

از نفس های به شماره افتاده در آغوش یک هوس

چه می دانی

از درد زایش احساسات در بن بست اتفاق افتاده

دارم از حال می روم

کمکم کن

لطفا مرا زیر نت های ریخته از منطقت دفن کن.




| *| نوشته شده در و ساعت 13:23 توسط بهار |
*~*~~*~*


بوی باران میگیرم

دلم برای زمستان با هم بودنمان تنگ است

کاش بودی

تا بهانه ای به دست آفتاب دهی

کاش بودی

تا تقصیرها را بپذیرم

و دوباره دعوت شوم

به دم نوشی از چایی و قهوه ای چشمانت




| *| نوشته شده در و ساعت 9:35 توسط بهار |
*~*~~*~*

با اینکه عشق در دل من شعله ور شده است

چشمت ولی چه ساده ار آن بی خبر شده است

همراه با تبسم تلخ تو سالهاست

دردی عمیق با دل من همسفر شده است

بی شک مرا به مرز شکستن کشانده ای

بی اعتنایی تو برایم تبر شده است

بیزارم از تمامی این عشق های تلخ

شیرین به بیستون عشق و جنون در به در شده است

شاید که دیر آمده ام از کوره راه عشق

با من نگو که معجزه ات بی اثر شده است

این بار نیز برنده این داستان تویی

شیرین قصه های تو از اشک تر شده است

با من بمان و از بهار شعر تازه ای بخوان

شب های شعر خوانی ما پر شرر شده است



| *| نوشته شده در و ساعت 12:14 توسط بهار |
*~*~~*~*

گاه یادم کن......

ادامه مطلب


| *| نوشته شده در و ساعت 12:6 توسط بهار |
*~*~~*~*

میخواهم از دنیا دلم را پس بگیرم

ادامه مطلب


| *| نوشته شده در و ساعت 16:15 توسط بهار |
*~*~~*~*

تو

قول داده بودی

هر روز

شمعدانی ها را آفتاب حمام بدهی

و برای سکوت پسرک

همسایه مشترکمان

صلوات خیرات کنی

تو قول داده بودی

آینده را فراموش کنی

یادت هست گفته بودی

این برای سلامتی امروزمان بهتر است

ولی باور کن

من یادم نیست

چه وقت تو را به خودم قول داده ام

که مجبورم

زیر بار این شرمساری

سنگ ریزه های کوچه  را آسیاب کنم



| *| نوشته شده در و ساعت 23:20 توسط بهار |
*~*~~*~*

من در دلت جا میشوم هر چند حاشا میکنی

روزی مرا بر دار خود قطعا تماشا میکنی

خو کرده بودم با همین حجم کم تنگ بلور

اما برای غیر من دل را تو دریا میکنی

دیگر چه سود از ماندنم وقتی تو در هر گوشه ای

با آنکه من هستم ولی یک یار پیدا میکنی

آخر مگر غیر از خودت من چیز دیگر خواستم

که با دل آزرده ام اینگونه بد تا میکنی

دیگر تمام صبر من بی شک به واهی رفته است

تا کی برای وعده هات امروز و فردا میکنی؟

خواهد رسد روزی که تو بازنده میدان شوی

روزی که تو با هر نفس من را تمنا میکنی



| *| نوشته شده در و ساعت 17:52 توسط بهار |
*~*~برای تو سازنده خیال های خامم~*~*

سلام دوستان گلم. امروز مقدمه کتاب مریم حیدرزاده رو خوندم خیلی به دلم نشست. برای شما هم مینویسم امیدوارم لذت ببرید.

همیشه حق با برنده ها نیست ُ میشود در عین بازنده بودن سربلند بود و او

را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد. سکوت میکنم تا به خاک سپردن

 آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشُد. گریه میکنم

باشکوهُ مثل اقیانوسُ. بلند مثل اورست ُ او نمی شنود و نمی داند که ....

ماه ُ خوشبختی مشترک همه بی ستارهاست



| *| نوشته شده در و ساعت 18:49 توسط بهار |
*~*~ ~*~*

بهار که بیاید

تو هم مرا نخواهی شناخت

تا فرو کش کند اجاق گرم نفس های این کلبه 

 بهار که بیاید

   من میمانم و یک جفت چشم

که نوازش هیچ شعله ای ذوبش نمیکند

بهار که بیاید

 تو هم  همراهیش  میکنی

 آدم برفی شعرهای تب زده ام



| *| نوشته شده در و ساعت 12:40 توسط بهار |
*~*~~*~*

 شاید چشم هایت گذری کرد............

نسبت به من حق داشتی بی اعتنا باشی

تا کی میان قصه مان یک لنگه پا باشی

تا کی بمانم یا نمانمُ تا کجا تردید

ای کاش می شد از من عاشق جدا باشی

همواره میترسم درون چشمهایم تو

از حد انسان بگذری طرح خدا باشی

گاهی خودم را خواب می بینم که میخواهی

عمری دچار چشم هایی آشنا باشی

زل میزنم در چشم هایت کاش میشد که

گاهی بیایی پیشم و در من صدا باشی

بگذار یک بار دگر از روی دلتنگی

تو در میان بازوان من رها باشی



| *| نوشته شده در و ساعت 21:22 توسط بهار |
*~*~~*~*

قرار رو تو بگذار

من قول میدهم هوا خوب باشد

و دوباره به اعتماد دستهایت چشم هایم رو ببندم

این روزها

این حال و هوای لعنتی

تحریکم میکند تا دوباره ببا...

بیخیال

آسمان را میگویم

میدانم تو عادت کرده ای

و پلک نخواهی زد اما....

قرار را تو بگذار

من چتر را می آورم



| *| نوشته شده در و ساعت 9:45 توسط بهار |
*~*~~*~*

کلاغ ها که نیشم میزنند

 قهقهه های مادرم برعکس می شود

 پاهای پدرم در یک کفش میرود که من....

 نه شما باور نکنید

 من...من به ندرت اشتباه میکنم

فقط گاهی دوس دارم برای خودم حرف جمع کنم

 تازگی ها فهمیده ام این اتفاقات حساسیت های فصلی خانه ما است

 راستی شما میدانید

 کلاغ ها حشره هایی چه فصلی هستند



| *| نوشته شده در و ساعت 11:2 توسط بهار |
*~*~کاش.......~*~*

به دست هایت نرسیدم

وقتی به رسم عادت

مرا با اضطرابی از تو به خدا سپردند

به چه دلخوش کرده ای

به روزهای بدون من

یا یک تنهایی همیشگی

میخندم   و درد می گیرم

میخندم و درد می گیرم

از اینکه نفهمیدی

هر کجا بروی آسمان همین رنگ است

کدام تنهایی

کدام رهایی

کاش فهمیده بودی

جاده یعنی یک نفر

جاده یعنی....

 



| *| نوشته شده در و ساعت 18:33 توسط بهار |
*~*~~*~*

باران...
تر کن ,
پیشانی گر گرفته خاطراتم را
که سالهاست در تشنجی از جنس نبودنش میسوزند
باران لطفا کوتاه نیا
آسمان غرش کن...
می خواهم فریادت لرزه اندازد بر پیکر خاطراتم
و بی اثر کند
نوش دارویی که بعد از رفتنش به خوردم داده اند..


| *| نوشته شده در و ساعت 19:17 توسط بهار |
*~*~دوباره با شما ~*~*

سلام دوستای گلم. امیدوارم حالتون خوب باشه.بابت این مدت نبودنم معذرت میخوام. دلم واسه همه شما تنگ شده. بلاخره وبلاگم به دست یه دوست خوب و همیشه همراه زنده شد.قول میدم  زود زود به همه شما سر بزنم. (این هم آخرین سروده ام تقدیم نگاه ناز شما). بهار

دستهایت را به من بده

و محکم بچسب به زمینی که تحملت می کند

تا کی با چشم های پشت عینکی ات به من فخر خواهی فروخت

کاش می فهمیدی

شب دالانی است برای تجدید قوای روز

دستهایت را به من بده

کمی خورشید را به خودت تزریق کن



| *| نوشته شده در و ساعت 8:49 توسط بهار |
*~*~~*~*

مترسک این مزرعه کلاغی است که به اجبار باید از خودش هم بترسد

در اسارتم

وقتی اینجا عهد هیچکس به هم نمی خورد 

تا به تکرار از آن عشق تو را بالا بیاورم

تنهایم ، برگرد . . .

باید بدانی فرش این مزرعه ، پَرِ کلاغ هایی است 

که مرا وارونه فکر میکنند .



| *| نوشته شده در و ساعت 1:16 توسط سمیرا |
*~*~~*~*

من یک زنم 

و این نسبت کاملا اجباریست

آری . . .

شاید بتوانم خصیصه های یک مرد را داشته باشم

اما

آزادی را در کلاهی ریخته اند که من کم دارم 





| *| نوشته شده در و ساعت 16:29 توسط بهار |
*~*~~*~*

دنیای عجیبی است

گره گشای مشکلی باشی

که برجستگیش در زندگیت بیداد میکند

دنیای عجیبی است

دستانت شاه کلید رهایی باشد و خودت...

پرنده محدودم آزادی را مخواه

در این سرزمین عقیم که کسی با پای خودش بند نمی شود مجبورم

پرنده محدودم آزادی را مخواه

تو هیچ گاه پرواز را فراموش نمی کنی و من هیچ گاه تو



| *| نوشته شده در و ساعت 9:51 توسط بهار |
*~*~~*~*

مرا به پنجره ها وصله نزنید

آنها فقط هم نوع من اند

دنیای من کوچک است

مثل یک سلول انفرادی

گاهی فکر میکنم دود کدام چراغ جادو چشم این رهگذران را پوشانده است

که اینگونه تشنه یک جرعه نورند

دنیای من کوچک است

مرا به پنجره ها وصله نزنید

من دنیایم را اندازه سرنوشتم دوست دارم.




| *| نوشته شده در و ساعت 10:14 توسط بهار |
*~*~~*~*

ریگی در کفش هایم نیست

باور کن

شن ریزه هایی این فریاد سکوت

امان چشمانم را بریده است




| *| نوشته شده در و ساعت 15:25 توسط بهار |
*~*~~*~*

فرو میخوریم

تمام بغض هایی که ننگ زنانگی به گردن دارند

تا مبادا

بیدار شوند خوابهایی که برایمان دیده اند

سخت است

در ماورای یک اندوه عمیق خودت را به آرامش نزدیک کنی

تا شاید زاده شود چیزی غیر از خودت

اینجا سرزمین مادری من است

نامش را نمیدانم

تنها نشانه اش احساساتی عقیم است.



| *| نوشته شده در و ساعت 8:52 توسط بهار |
*~*~~*~*

کاش می دانست

سهم من گوشه چشمی است

تا واژه چشمان تو را کشیده ادا نکند

رفتنم اجباریست

وقتی بخت مرا سبز میبیند

فال بینی که کور مادر زاد است

گله دارم

از خودم از تمام فال قهوه هایی

که از سر نوشت من سیاهترند

رفتنم اجباریست

باور دارم با رفتنم

حتی ستاره ای سوخته سهم زمین نمی شود

 



| *| نوشته شده در و ساعت 10:59 توسط بهار |
*~*~~*~*

تو در کدام دور این ساعت قفل شده ای

که هر روز روبه روی نگاهم سرگیجه میگیری

و مرا تا خودت هاشور میزنی

سزاورام نیست

که یکی در میان این چرخش ها مرا از خودت بدانی

تا سهمم فقط

چنگ زدن به سایه های رسیدن باشد

                      ...

کمی غمگین تر بخند

اینجا پایین سر به هوایی زمین است


 



| *| نوشته شده در و ساعت 23:31 توسط بهار |
*~*~~*~*

این بار اشکهایم سهم تو نمی شود

به چه دلخوش باشم

وقتی او سالهاست مغرورانه راه میرود

و تو هیچ گاه به هوادرای از من برنخواستی

نه

زمین تو گواه خوبی نیستی

تنها یک شاخه از امیدم در جریان است

آن را به آب میدهم

هر چه بادا باد

شاید روزی دستهایت نقش میله های قفس را بازی کنند

 و من اسیر شوم در...

حتم دارم

به افتخار آن روز تمام ماهی ها قرمز می پوشند.

 



| *| نوشته شده در و ساعت 22:32 توسط بهار |
*~*~~*~*

زیر زبانش مزه کرده است

به سهم خودش قانع نیست

گاهی وقتها شک می کنم که او ...

چگونه باید فکر کنم

وقتی در این زمینه هیچ عدالتی در کارش نیست

همیشه همین گونه است

 تمام سهم ما از آن اوست

نمیفهمم

چه طعمی دارد

که تا این حد مادر برای گرسنگی حرص دارد . . .




| *| نوشته شده در و ساعت 15:43 توسط بهار |
*~*~~*~*

تقدیم به تمام مادرا. هر چند ناچیزه اما به بزرگی خودتون ببخشید

مهر مادر کمتر از یک گنج نیست             

زندگی بی او بدون رنج نیست

آسمان در قلب پاکش ارزن است

آن فرشته در حقیقت یک زن است

او زنی از جنس صبر و درد بود

آتش کینه درونش سرد بود

آفتاب از گوهر او زرد شد

از برای مشکلاتش مرد شد

از بدی از قهر و نیرنگ او جداست

هر کجا باشد سزاوارش ثناست




| *| نوشته شده در و ساعت 19:20 توسط بهار |
*~*~~*~*

دوستای گلم . این دفعه یه داستانک نوشتم. میدونم خوب نیست اما اولین بار دیگه بهتر از این نمیشه . منتظر نظراتتون هستم

خوشحالم وجه مشترکمان باعث شده است بیشتر به من توجه کند انگار سرش به من گرم است یا نه شاید بازیش گرفته. نمی فهمم. چرا عطرهایم نیست. تمام لباس هایم روی جالباسی جا به جا شده اند. حتما شک کرده که من هم ... عجب مشامی دارد . ولی نه کاش کسی به پدرم میگفت او در فراق مادر سیگار می کشد و زیر پنجره اتاقش دودش به چشم من میرود.



| *| نوشته شده در و ساعت 20:42 توسط بهار |
*~*~~*~*

سلام. بعضی از دوستان لطف دارن به وبلاگ بنده میان و با نظراتشون بنده رو شرمنده میکنن. از بابا عابر (بابای خودمه واصل آبادی ها )تشکر کنم.   در ضمن عزیزانم میخوام این وب رو هم دلنوشته هام بذارم و هم مطلب بذارم. البته دوست دارم نظرتون رو بگید . آخه خیلی از دوستان وبلاگ ندارن که بنده محبتاشون رو جبران کنم از همین طریق ازشون تشکر میکنم. دوستتون دارم.



| *| نوشته شده در و ساعت 21:25 توسط بهار |